يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۰۷ ب.ظ

درباره سايت

جماز

بر آن شدیم که با اتحاد و همدلی بتوانیم قدمی حتی کوچک برای تعجیل در فرج مولایمان برداریم یا حداقل دل حضرتش را راضی و خوشنود سازیم.
راه ارتباطی با ما:
جیمیل:313jamaz@gmail.com

سامانه پیامکی:500010400000260

پیج اینستاگرام ما: jamaz.ir@

ما را دنبال کنید.....

هدف اصلی گروه : ترویج مباحث شیعه کمک به ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارزه با سبک زندگی غربی و تشویق به زندگی اسلامی

بایگانی

همسنگران

همراه با شهدا

شبکه های اجتماعی

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

فرهنگ

در یکی از بوستان‌های جنوبی شهر تهران کارتن خوابی در این شب‌های سرد زیر آسمان شهر می‌خوابد که حافظ کل قرآن است.

کوچک بودم که پدر و مادرم فوت کردن. دو_سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودیم. دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به ما کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم. "

این‌ها بخشی از حرف‌های سجاد است. برای دیدنش از شمالی‌ترین به جنوبی‌ترین نقطه تهران یعنی شهر ری رفتم که تا همین روز‌های گذشته صحبت جدا شدنش از پایتخت نُقل محافل سیاسی و اجتماعی بود.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

از مترو پیاده شدم و از یکی از رانندگان اتوبوس‌های خط پایانه مترو شهر ری – حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) سراغ بوستان زائر را گرفتم و پس از پیاده شدن در آخرین ایستگاه، از دلِ کوچه قدیمی اطراف حرم که دو طرف آن مغازه‌هایی قرار داشت راهی حرم شدم تا سجاد را پیدا کنم. از سه مردی که گرم گفتگو بودند آدرس بوستان زائر را پرسیدم، امّا آن‌ها با نگاهی تعجب آمیز گفتند: " بوستان زائر؟ ... والا نمیدونیم کجاست. " و پس از تشکر به راه خود ادامه دادم و همان کوچه قدیمی که عرض کمی داشت را تا انتها دنبال کردم و به سمت راست که یکی از درب‌های ورودی حرم قرار داشت، پیچیدم.

 آدرس  را از یکی از خادمان حرم که در جلوی درب ورودی نشسته بود پرسیدم:

" شما می‌دونید بوستان زائر کجاست؟ "

من را به سمت درب شرقی یا هفتم حرم مطهر راهنمایی کرد و گفت: " همین مسیر رو برو. از بازار که عبور کردی به اون درِ حرم می‌رسی که سمت چپش بوستان زائره. "

راهی آن جا شدم. از گذری عبور کردم که از میانه آن، نور خورشید بر روی زمین منعکس شده و تیرگی و روشنی زیبایی را به وجود آورده بود.

هنوز اذان ظهر نشده بود، امّا برخی از آقایان در حالی که آستین لباس خود را از روی دستانشان به پایین می‌کِشیدند و یا در حال بستن دگمه لباس خود بودند از آن جا می‌گذشتند.

به درب شرقی حرم که رسیدم با انبوهی از اتومبیل‌های پارک شده و زائرانی روبرو شدم که هریک لهجه و گویش خاصی داشتند و نسیم خنک آن جا حکایت از سوزی زمستانی در دلِ پاییز داشت.

بوستانی که در دل خود قصه های تلخی دارد

چشم هایم به گنبد طلایی شاه عبدالعظیم حسنی (ع) افتاد و در سکوت چند دقیقه‌ای به آن خیره شدم و سپس به رسم ادب، سلام کردم. با سوز سرمای صحن به خودم آمدم و در حالی که صدای جاروی پسر جوانی در همان حوالی را می‌شنیدم راهی بوستان تقریبا کوچکِ سمتِ چپِ درب شرقی حرم شدم. کمی جلوتر با دیدن تابلوی بوستان زائر، سوز سرمای صحن را فراموش کردم و از شوق پیدا کردن سجاد، گرمای خاصی سراسر وجودم را فرا گرفت و به همین خاطر به سرعت قدم برداشتم و راهی آن جا شدم.

مساحت بوستان به اندازه‌ای بود که با ایستادن در نقطه‌ای از آن توانستم تمام محیط و افرادی که در آن جا نشسته و یا در حال راه رفتن بودند را به خوبی مشاهده کنم.

در اطراف آن چند آلاچیق قرار داشت که در یکی از آن‌ها مرد جوانی زیرانداز انداخته و در حال روشن کردن سیگارش بود. به فاصله نه چندان زیاد از او ایستاده بودم و دود سیگار و بخار چای تیره رنگش که در فضا در حال حرکت بود را می‌دیدم که صدای مضطرب دختر نوجوانی مرا متوجه خود کرد.

-ببخشید گوشی دارین؟! میخوام به دوستم زنگ بزنم آخه خیلی وقته منتظرشم، امّا هنوز نیومده.

+شماره شو بدین تا باهاشون تماس بگیرم.

-چرا همش بوق اِشغالی می‌زنه؟!.. چرا جواب نمیده؟!

پس از تماس‌های ناموفق برای دختر نوجوان، از همان نقطه شروع به راه رفتن کردم تا سجاد را پیدا کنم.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

پس از عبور از نیمکت‌هایی که هریک سکانسی از زندگی مردم بود، به خانم تقریبا میانسالی رسیدم که ماسک سفید روی صورت او فقط اجازه دیدن دو چشمانِ ریزِ قهوه‌ای اش را می‌داد.

کلیدی را با یک نخ ساده بر گردن خود آویزان کرده بود و در حالی که دستانش خیس و مواد شوینده‌ای در دست داشت به او سلام کردم و گفتم:
+سلام خانم. خسته نباشید؛ مسئول خدمات و نظافت سرویس آقایون تشریف دارن؟!

-خودم هستم دخترم. من، هم مسئول نظافت سرویس آقایون هستم و هم خانوما.

کاری داری؟!

+میتونم تصویر یه پسر نوجوون رو نشونتون بدم که اگه شناختینش بهم بگین چه زمانایی میاد اینجا؟!

-بله دخترم.

از برق آفتاب به سایه سرد بوستان پناه بردیم بلکه نشانی از سجاد بگیرم.

خانم میانسال با نگاه اول، سجاد را شناخت و گفت:

-می شناسمش. هر روز می‌بینمش. از صبح تا شب اینجاس. حرمم میره و بر می‌گرده.

پسرِ خوبیه و اهلِ چیزی نیس. همیشه یه تسبیحِ سیاه تو دستشه وُ گاهی برا خودش قرآن میخونه.

تو این چند وقت که هوا سرد شده وقتی هوا تاریک میشه میره و فرداش دوباره بر می‌گرده.

کارِش داری؟!

+میخوام کمکش کنم.

زن میانسال با نگاهش مرا دنبال می‌کرد و با همان نگاه مهربانانه به من می‌گفت:

-خدا خیرت بده. به خاطر همین داری اینجا دنبالش می‌گردی؟!

+بله. امّا نمیدونم چه زمانی میاد. شما میدونین؟!

-میخوای یه سر تو پارک سه دخترون، همون پارک روبرویه هم بزن شاید اونجا رفته باشه.

از او تشکر کردم و به سمت بوستان روبروی زائر رفتم.

در امتداد کنار بوستان، اتومبیل‌ها و حتی اتوبوس‌هایی پارک شده قرار داشت. فضای آن از بوستان زائر بسیار بزرگتر و درختان بلند و بوته‌های انبوه سبز رنگی داشت که برخی از افراد در کنار و پشت آن نشسته یا خوابیده و برخی دیگر هم به سیگار کشیدن و حرف زدن مشغول بودند.

خنده‌های چند پسر نوجوان نشسته بر روی نیمکتی در وسط بوستان مرا به سمت صدا راهی و این تصور را در من به وجود آورد که شاید سجاد در کنار آن‌ها نشسته است.

با فاصله‌ای که چندان دور نبود نگاهشان کردم، امّا خبری از سجاد نبود. همه جا را گشتم. چشمم به دکّه‌ای که در گوشه‌ای از بوستان و در نزدیکی‌های اتومبیل‌های پارک شده قرار داشت، افتاد. به طرف دو مرد که یکی پشت دکه ایستاده و دیگری روی نیمکت روبروی آن نشسته بود، رفتم.

آقا، میشه این ویدیو رو ببینین و بگین این پسرِ نوجوون رو می‌شناسین یا نه؟!

-بله خانوم حتما.

مرد میانسال با مو‌های جوگندمی نامرتبی که دلیل آن وزش باد سرد بود، دستان خود را برای سایه انداختن و هرچه بهتر دیدن تصویر، روی گوشی ام گذاشت و گفت: "نه متاسفانه، نمی‌شناسمش... اصن توی این پارک ندیدمش"

در حال برگشتن به طرف بوستان زائر بودم که چشم هایم دوباره به گنبد طلایی حرم عبدالعظیم حسنی (ع) دوخته شد و امید داشتم بتوانم سجاد را پیدا کنم شاید که پناهی برای بی پناهی‌های چندین ساله اش پیدا شود.

تنها روزنه امید، ایستگاه پلیس نزدیک حرم و بوستانی بود که به نام زائران سیدالکریم (ع) است. به طرف آن رفتم و پس از کسب اجازه داخل شدم.

+سلام. شما یه نوجوون گندمگونِ تقریبا تیره با یه عینک طبی رو توی این بوستان ندیدین؟!

-عکسی ازش دارین؟!

+یه ویدیو دارم. میشه ببینید؟!

سرباز جوان در حالی که به دقت به ویدیو نگاه می‌کرد فورا پاسخ داد:

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

- من میشناسمش. هر روز اینجا می‌بینمشو حتی پیشمم اومده. یه ساعته پیش هم سلام کرد و از اینجا رد شد.
+شما میدونین الان کجا رفته وُ کِی بر می‌گرده؟
-بر می‌گرده. میخواین یه شماره بذارین تا اگه برگشت باهاتون تماس بگیرم.
کمتر از پنج دقیقه پس از خارج شدن از ایستگاه پلیس، یک پسر نوجوان با کت و شلوارطوسی راه راه و کلاه و شال بافت روی سر و گردنش، از کنارم عبور کرد. او را فقط از عینک روی چشمانش که شیشه سمت چپ آن تَرک خورده بود و چهره گندمگون تیره اش شناختم؛ چرا که قسمتی از شال خود را روی صورتش انداخته بود و این کار، شناسایی چهره اش را دشوارتر می‌کرد.
هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که به او گفتم:
+ آقای سجاد نوروزی؟!
-بله... بفرمایید.
+ من ویدیوی شما رو توی فضای مجازی دیدم. میخوام درمورد چیزایی که تو اون مصاحبه گفتی بیشتر بدونم تا بتونم بهت کمک کنم.
-مثه اون سایته نیستین که فقط می‌خواستن برای معروف شدنشون فیلم ازم بگیرنو بذارن و هیچ کمکی هم نکردن؟!
سجاد که این جمله را گفت شماره تماسی که همان سایت برای کمک به سجاد گذاشته بود را به خاطر آوردم که هرقدر به فاصله صبح تا بعداز ظهر با آن‌ها تماس گرفتم هیچ گونه پاسخی دریافت نکردم.
به او گفتم: " مگه یه سر پناه نمی‌خوای؟!... مگه نمی‌خوای از این جا به بعدِ زندگیت همون طور باشه که دوس داری؟!... به من اعتماد کن حتما کمکت می‌کنم. "
مرا به سمت نیمکت نزدیک آلاچیق همیشگی اش راهنمایی کرد. در حالی که دستانش را در هم حلقه کرده بود و می‌مالید تا قدری گرمش شود گفت:
-اسمم سجاد و فامیلیم نوروزی هست. تازه چند روزه که رفتم تو هجده سالگی. پنج_شیش ماهه که آواره تهران هستم. کوچیک بودم که پدر و مادرم فوت کردنو دو- سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودم.
دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به من و داداشم که از من کوچیک‌تر بود کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم.
بیست و پنج روز پیش داداشمو از دست دادم.
با این جمله سجاد، دلیل لباس سیاهی که بر تن داشت را متوجه شدم.
+مدرسه رفتی؟!
-نه، نرفتم آبجی.
+پس چطوری قرآن رو حفظ کردی؟!
-منو از کرمان به سیستان و بلوچستان فرستادنو توی یه مدرسه شبانه روزی بودم که اونجا کل قرآنو حفظ کردم.
+تا حالا کار کردی؟!
-چندسالی بنایی کردم تا خرج خودمو در بیارم.
+چرا اومدی تهران؟!
-اومدم اینجا که شاید برای من یه کاری و یه جایی پیدا بشه، اما از شانس بدِ من پیدا نشد.
+گشتیو نبود؟!
-گشتم... گشتم آبجی... به من کار نمیدن، چون شناسنامم گم شده و کارت ملی هم ندارم.
+پس فامیلات؟!
-فامیلامون سایه منو با تیر می‌زنن. چون میدونن فقیرم.
خب میدونی آبجی؟! اگه کسی پول داشته باشه بیشتر تحویلش می‌گیرن. تو این دوره زمونه پول کاری می‌کنه که هیچی دیگه نمیتونه. فامیلام رهام کردن حتی اگه بهشون زنگم بزنم جوابمو نمیدن.
چون پدر و مادر بالا سرم نبوده و کسی نبوده ازم حمایت کنه. آبجی، اصن تو این دوره زمونه هیشکی به هیشکی نیس؛ که با این صحبت سجاد یاد شعر اخوان ثالث افتادم که می‌گفت:
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سر‌ها در گریبان است
وگر دست محبت سوی کس یازی.
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

قبل از این که از سجاد درمورد قصه کُت و شلوارش بپرسم، خودش ادامه داد:

"این کُت و شلوار تنمم قرضیه. یه بنده خدایی بم داد و گفت بپوش. "

آرزویی به اندازه یک سقف

به عنوان آخرین سوال از او پرسیدم: " چه آرزویی داری؟! "

که در پاسخ گفت" باور می‌کنی؟! هیچ آرزویی ندارم غیر از این که یه جای خواب داشته باشمو راحت زندگیمو بکنم. مگه خودِ خدا نمیگه ان مع العسر یسرا بعدِ هر سختی آسونیه؟! پس آسونی کو؟! کجاس؟!

چرا هرچی میگردم پیداش نمی‌کنم؟! دوس دارم هیچی نداشته باشم، اما یه جایی داشته باشم که فقط سقف داشته باشه و بدونم برای خودمه... خیلی خسته شدم... خیلی.

سر پناه که داشته باشم میتونم مدارکمو بگیرم، درس بخونم، کار کنمو خرج خودمو در بیارم نه این که یکی بهم پنج تومن بده، یکی دیگه ده تومن... "

صدای گلبانگ اذان مغرب و عشا از حرم مطهر شاه عبدالعظیم حسنی (ع) به گوش می‌رسید. برای چند لحظه سکوتی سرشار از حرف، میان من و سجاد جاری شد.

اشک‌های حلقه زده در چشمان او و دستانش که برای گرم کردن سوز ناشی از سرمای سخت، محکم در جیب‌های کُتِ قرضی اش فشار می‌داد و لب‌های کبود و خشکیده‌ای که حسرت یک غذای گرم به دلش مانده بود و در حالی که منتظر رسیدن اورژانس اجتماعی برای بردن سجاد به بهشت رضا (ع) بودیم با لحنی بغض آلود این آیه را می‌خواند:

وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا. إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا"


تسلیت رهبر معظم انقلاب در پی درگذشت استاد موسوی‌قهار

سیدعلی مقدم معاون ارتباطات مردمی دفتر مقام معظم رهبری و رئیس شورای عالی قرآن در حاشیه مراسم تشییع پیکر مرحوم سیدقاسم موسوی قهار اظهار داشت: استاد موسوی‌قهار در بین دعاخوانان، شخصیت برجسته و سرآمدی بود و رهبر معظم انقلاب هم عنایت ویژه‌ای به ایشان داشتند. پس از دریافت خبر درگذشت ایشان که خدمت حضرت آقا رسیدم و این خبر را به ایشان دادم، مقام معظم رهبری متأثر شدند و برای مرحوم موسوی دعا کردند و فرمودند: از طرف من به خانواده ایشان تسلیت بگویید.

رئیس شورای عالی قرآن در ادامه افزود: بنده هم پیام تسلیت حضرت آقا را به همسر مرحوم موسوی‌قهار رساندم و حسب وظیفه، در مراسم تشییع پیکر ایشان شرکت کردم. از خداوند متعال برای آن مرحوم، غفران الهی را مسألت می‌کنم. ان‌شاءالله که جامعه ما قدرشناس چنین شخصیت‌هایی باشند.

لینک های مفید

سلام خدمت تمام دوستان عزیز جهت آگاهی دوستان لینک های بسیار مفیدی رو براتون قرار دادیم لطفا از قسمت پیوندها دیدن فرمایید.

محبوب خداوند

رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند جوانی را که گناهی را مرتکب شده اما به اشتباه خودش پی می برد و توبه می کند، دوست دارد.
(میزان الحکمه، ج 5، ص8)

پنج نکته اساسی در تحلیل شرایط اخیر کشور

پنج نکته اساسی در تحلیل شرایط اخیر کشور :
1.حساب اغتشاش از اعتراض، جداست. اغتشاش، سرکوب میخواهد و اعتراض، گوش شنوا.
2.ولایت ، با رصدی دقیق، محیط و مسلط بر فضای معیشتی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کشور است. جلوتر از رهبر حرکت نکنیم و رهبرمان را باور کنیم.
3.مسئولان چشم بینا و زبان گویای مردم هستند اگر صدای مردم را بشنوند و با آنها صادق و مهربان باشند.
4.معرفت به تدابیر ولایت مانع تعجیل در قضاوت است.
5.مسئولان مراقب باشند روی آتش گرانی ها بنزین نریزند.

امـام حسـین علیه السلام و سـکوت

حدیث

موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام 285، ح252
امام حسین علیه السلام(در پاسخ به پیشنهاد مروان بن حکم که با یزید بیعت کن) فرمود: در این صـورت باید گفت: انا للّه و انا الیه راجعون و فاتحه اسلام را خواند زیرا امّت اسلام گرفتار چوپانى همانند یزید شده است و من خودم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: خـلافت بر آل ابوسـفیان حـرام است.

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست

مناسبت ها فرهنگ قمری

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست ۰ نظر

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست، پیمودن راه سیدالشهدا (علیه السلام) هم هست. 

در راهپیمایی شکوهمند و حماسی اربعین راه سیدالشهدا(علیه السلام) را با انجام این امور بپیماییم: 
- امر به معروف و نهی از منکر 
- حفظ وحدت و تقریب مذاهب 
- اهتمام به نماز اول وقت و جماعت 
- مکارم اخلاق (صبر، گذشت، تواضع، نظم) 
- ترویج فرهنگ صرفه جویی 
- حفظ محیط زیست و جمع آوری زباله 

و از این امور بپرهیزیم: 
- بی تفاوتی نسبت به انجام گناه 
- دامن زدن به اختلافات مذاهب و قومیت ها 
- بی توجهی به نماز اول وقت و جماعت 
- رذائل اخلاقی (عجله، کینه توزی، تکبر، بی نظمی) 
- ترویج تجمل و اسراف 
- ریختن زباله و آلودگی و تخریب محیط زیست 

این گونه می توانیم رضایت خداوند و حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) و حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) را کسب نماییم. 

توبه نامه شهید علیرضا پارسا

« توبه‌نامه »

بار خدایا از کارهائی که کرده‌ام به تو پناه می برم از جمله:

1ـ از اینکه حسد کردم.

2ـ از اینکه تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم .

3ـ از اینکه در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم .

4ـ از اینکه زیبائی قلمم را به رخ کسی کشیدم .

5ـ از اینکه مرگ را فراموش کردم .

6ـ از اینکه در راهت سستی و تنبلی کردم .

7ـ از اینکه عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم .

8ـ از اینکه برای دوستم آرزوی کفر کردم که ایمانم نمایانتر شود .

9ـ از اینکه به کسی دروغ گفتم که آنجا حق این بوده است که راست بگویم .

10ـ از اینکه درسطح پائین‌ترین افراد جامعه زندگی نکردم .

11ـ از اینکه منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند .

12ـ از اینکه امامم را نشناختم و محبت او را در دل نداشتم و به گفتة پیغمبر (ص) هرکسی بمیرد و امام خویش را نشناسد مانند کسی است که در جاهلیت مرده است .

13ـ از اینکه دیگری را وادار کردم که به بزرگی من اعتراف کند و از بزرگی تو بازماند .

14ـ از اینکه شب به هر نماز شب بیدار نشدم .

15ـ از اینکه دیگران را به کسی خنداندم غافل از آنکه خود خنده‌دارتر از همه هستم .

16ـ از اینکه لحظه‌ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم .

17ـ از اینکه حق والدینم را ادا نکردم .

18ـ از اینکه در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع‌تر نبودم .

19ـ از اینکه همواره خشم بر عقلم ( فرو بردن خشم) غلبه داشت .

20ـ از اینکه چشمم گاه به ناپاکی آلوده شد

21ـ از اینکه شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم

22ـ از اینکه زبانم گفت: بفرمائید ولی دلم نگفت: بفرمائید .

23ـ از اینکه حرف حق، شنیدنش برایم مشکل بود و منطقی نبودم .

24ـ از اینکه نشان دادم کاره‌ای هستم خدا کند که پُست و مقام پَستمان نکند .

25ـ از اینکه ایمانم به بنده‌ات بیشتر از ایمانم به تو بود.

26ـ از اینکه بر خود چیزی را پسندیدم و بر بنده ات نپسندیدم .

27- از اینکه منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم غافل از اینکه تو بهتر از دیگران می‌نویسی و با حافظه‌تری .

28ـ از اینکه سعی داشتم کار بدم را در حضور جمعی توجیه کنم با آنکه می‌دانستم غلط است .

29ـ از اینکه در سخن گفتم و راه رفتن ادای دیگران را در آوردم .

30ـ از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم دشوارتر از رسوائیهای آخرت بود .

31ـ از اینکه حق محبت دیگران را ادا نکردم .

32ـ از اینکه غیبت دوستم را کردند ومن از ته قلب خوشحال شدم .

33ـ از اینکه در نظریه‌ام شک نکردم تعمق نکردم و فکر کردم هر چه می گویم صحیح است .

34ـ از اینکه پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند .

35ـ از اینکه هر قراری باید می‌رفتم دیر رفتم یا اصلاً نرفتم .

36ـ از اینکه خلاف وعده‌ای که داده بودم عمل کردم یا زیر قولم زدم .

37ـ از اینکه مبالغه در حرف زدن کردم وچیزی را بزرگتر از آنچه بود نشان دادم .

38ـ از اینکه از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم .

39ـ از اینکه شکر نعمت را بجا نیاوردم ودلم می‌خواست کاش زیباتر وغنی‌تر بودم .

40ـ از اینکه رعایت بهداشت جمعی را نکردم ( حمام ، مسواک، ناخن، غذا و.....) .

41ـ از اینکه جائی که باید امر به معروف و نهی‌از منکر کنم نکردم .

42ـ از اینکه کاری که باید فی سبیل الله می‌کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم .

43ـ از اینکه شب با یاد تو بخواب بروم، بلکه به فکر این بودم که فردا چه کنم.  ( فی سبیل الله)

44ـ از اینکه نماز را بی‌معنی خواندم و حواسم جای دیگر بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم .

45 ـ از اینکه در اثر غرور آزادی عمل و آزادی فکر را از دیگران سلب کردم .

46 ـ از اینکه از تو ناامید شدم و فکر کردم مشکلم را نمی توانی حل کنی( ان الله علیکل شیئی قدیر) در حالیکه یأس از رحمت تو خود گناهی بزرگ است .

47 ـ از اینکه بی‌دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم.

48ـ از اینکه کسی با من حرف می‌زد و من بی‌اعتنا بودم .

49ـ از اینکه به جای پیروی از عقل از نفس پیروی کردم .

50ـ از اینکه برای فخر فروختن یاد گرفتم .

51- از اینکه به جای اینکه امیدوار شوم، ناامید شدم .

52- از اینکه کاری را برای عزیز کردن خود کردم .

53ـ از اینکه تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم .

54- از اینکه سخن گفتنم بدون اینکه فکر کنم که چه می‌گویم .

55ـ از اینکه وقتی خود از انجام کاری یا خوردن چیزی خودداری می‌کردم دیگری را هم از آن محروم می‌نمودم .

56ـ از اینکه چیزی را که بدرستی آن اطمینان نداشته گفته بعد متوجه شدم که اشتباه گفته‌ام .

57ـ از اینکه برای هر کاری با همه مشورت کردم جز تو .

58ـ از اینکه « خدا می‌بیند » را در همه کارهایم دخالت ندادم .

59ـ از اینکه قاه قاه خندیدم و سختی آخرت را فراموش کردم .

60ـ از اینکه روزه‌ خواری کردم .

61ـ از اینکه به امانتی خیانت کردم .

62ـ از اینکه کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم .

و در آخر شعارهائی را تکرار می‌کنم که : خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی «عج» خمینی(ره) را نگهدار از عمر ما بکاه و برعمر او بیفزا. آمین یارب العالمین .